گریه کن هی گریه کن ما گرگ باران دیده ایم
گریه کن هی گریه کن این جا کسی بیگانه نیست
ما هزاران چشمه از طغیان انسان دیده ایم
جفتی از انسان و شیطان جفتی از خاکیم و دود
تخته ای از کشتی نوحیم طوفان دیده ایم
کولی و ترس از زمستان ؟ این محال ممکن است
آقتاب ارزانی ات ما برف و بوران دیده ایم
از جنون تا درد مجنون در عطش گم می شوی
ساده می گویم ولی ما هم بیابان دیده ایم
گریه کن هی گریه کن اینجا تو تنها نیستی
تو پشیمان دیده ای ما هم پشیمان دیده ایم
شاید برای عشق لیاقت نداشتی
یک روز روم رومی و یک روز زنگ زنگ
یعنی تمام عمر اصالت نداشتی
آن شب شبیه گرگ هوس کرده ی هوس
دیگر به یک گناه قناعت نداشتی
گفتی عبور میکنم از (من) برای (تو)
اما قبول کن که صداقت نداشتی
این بار هم برو به جهنم که می روی
تا بوده هیچ وقت لیاقت نداشتی
باید شعری به قلاب بیاویزم
در این رودخانه پریانی زندگی میکنند
که مردان کوچک را دوست ندارند
هر شب به پایش برگ گل خلخال می کرد آتش به پا می کرد و کلی حال می کرد
هر وقت بند سینه بندش باز می شد در باغ لیمو ها دلم را چال می کرد
تا نصف شب یک کله با حرف نباید خط اتاق خواب را اشغال می کرد
از دیگران با اخم و تخم و از من اما با بوسه و آغوش استقبال می کرد
چرخی اگر در کوچه باغ شعر می زد هم شاعر و هم شعر را اغفال می کرد
معتاد بود اما تمام تن بلوری من مطمئنم شیشه استعمال می کرد
امشب سواری در من اتراق کرده است
و اسبش شمشادهای هزارتوی درونم را می چرد
می دانم
دیر یا زود یک نفر مرا پیدا خواهد کرد
و آنوقت دلم برای تنهایی هایم تنگ خواهد شد
